فعلا قصد نداشتم پست بدم و بيام به وبلاگم
اما به عنوان يك ايراني و كسي كه باور كرده كه يك آريايي و ايراني اصيله ديدم به فرهنگ كشورم خیانت ميكنم اگه نگم:
همه ما جوونا اواخر بهمن كه ميشه تو شور و هيجان ميوفتيم كه ولنتاين داره نزديك ميشه اما چنتامون ميدونيم كه تو فرهنگ ايران باستان قبل از اينكه ولنتاين ها به دنيا بيان ما اين رسم رو داشتيم ما روزي به نام عشق در تقويم مون ثبت كرده بوديم اما افسوس كه عده اي قصد دارن ما رو از ريشه ها مون دور كنن تا همه چي رو از ما بگيرن
اگه واقعا يك ايراني هستي به جاي ولنتاين روز 29 بهمن روز سپندار مذگان رو به ديگران شادباش بگو
روز عشق ايراني شادباد
فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.
پ ن: در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.
سپندار مذگان روز عشق ايرانيان بر تمام عشاق شادباد

مجروح: آه، واي،
( حاجي لباس مجروح را پاره مي كند و سعي مي كند جلوي خونريزي را بگيرد )
مجروح: دست نزن. اينها همه بيهوده است. وقت خود تو تلف نكن، برو.
حاجي: ساكت باش بزار به كارم برسم. ساكت، پايت را...
مجروح: من مي گويم رها كن، بر تو، وقت را تلف نكن.
( حاجي بعد از پانسمان كردن اوليه بيسيم را از پشت مجروح جدا كرده
و مشغول ارتباط برقرار كردن مي شود )
حاجي: از شاهين به لانه، از شاهين به لانه، لانه جواب بده، لانه، از شاهين.
مجروح: تو برو من خودم خبر مي دم، تو برو وقت رو تلف نكن، تو رو به خدايي كه مي پرستي. جان مولايم برو. به فاطمه قسمت مي دم برو.
حاجي: اگر مي خواهي به دست عراقي ها نيفتي ساكت.
مجروح: داري چه كار مي كني.
حاجي: بايد بريم عقب تر. اينجا امن نيست. بايد تا مي توانيم برويم عقب تر.
مجروح: عقب تر. پس حسين چي مي شه.
حاجي: فرصت برگستن و آوردن او نيست. بايد تا مي توانيم...
مجروح: ول كن من هم نمي آيم. من خودم مي روم و او را مي آورم. تو به راه خودت ادامه بده.
حاجي: تو بيهوده حرف نزن. تو خودت خوب مي داني كه ديگر حسين...
مجروح: نه نه... او هنوز
حاجي: بيهوده خودت رو فريب نده. نيروهاي عراقي از آنجا گذشته اند و به طرف ما مي آيند.
مجروح: بيان به درك. حالا كه اينطوره پس تو هم برو و منو اينجا بزار تا بهتر بتوني فرار كني. برو اي ترسو. تو كه مي توني همين رو همين طوري ول كني، منم رو هم ول كن و برو.
( حاجي نگاهي به مجروح مي اندازد و با بيسيم مشغول ارتباط برقرار كردن است )
حاجي: از شاهين به لانه، از شاهين به لانه، لانه جواب بده، اَه، بلند شو. بلند شو...
مجروح: تا چي؟ بريم عقب. من نمي يام. منو همينجا بزار مي خوامنزديك تر به حسين باشم. من رو رها كن و تو برو. ترسوها بايد از دشمن فرار كنن.
حاحي: اره ترسوها، ولي نه من. مي دوني اگه به موقع برنگرديم و عمليات شروع بشه چقدر جون شهيد مي شه.
مجروح: خوب حالا كه اين طوره تو برو و منو اينجا بذار تا جوناي ديگه شهيد نشوند و اين پلاك رو بگير و بگو اين دو شهيد شدند، اسير شدن، نمي دونم هر چي مي خواي بگو.
حاجي: نه توبايد بياي. چه با اختيار خودت و چه با زور. هر طور شده بايد بياي.
مجروح: آره تو راست مي گويي. من احمق بودم كه دير فهميدم تو مي ترسي، من...
مجروح: تو مي ترسي من به دست عراقي ها بيفتم و همه چيز رو بگم. آره تو از اين مي ترسي پس بهتره يه كاري بكنم كه هم تو زودتر برگردي و هم من چيزي به عراقي ها نگم.
حاجي: ساكت باش.
مجروح: براي چي ساكت باشم. تو مي توني به تير توي سرم خالي كني و ديگه...
حاجي: اگر ساكت نشي...
مجروح: چه كاري مي كني، يه تير توي سرم خالي مي كني.
حاجي: من اگر مي خواستم اين كارو انجام بدم حسين رو رها نمي كردم.
مجروح: نه تو مي داني دهان حسين قرص است و هيچ نمي گويد و دليل ديگرش اين است كه...
حاجي: تو ديونه شده اي. هيچ دليل نبود كه من اين كار احمقانه رو...
مجروح: چرا. چرا بود. و اون اين بود كه حسين برادر واقعي تو بود، حاج رضا كريمي و اونم حسين كريمي، فكر كردي من نمي دانستم. من خيلي وقته مي دانم. لعنتي اون برادر تو، هم گوشت و پوست و استخون تو...
( حاجي به طرف مجروح مي رود تا او را برداشته و به عقب برگردند )
مجروح: رهايم كن. من از اينكه اينجا هستم خيلي خوشحالم. نزديك حسين. و تو برو. برو و من را مثل حسين رها كن. هم زودتر به عقب بر مي گردي و هم مانع از شهيد شدن بچه ها مي شوي. به خدا من راضي ام. به زهرا قسمت مي دم برو عقب يا برون حسين رو بيار. من همينجا مي مونم.
( حاجي مشغول خارج شدن از صحنه )
مجروح: حسين فقط چشم نداشت مثل ابوالفضل
( حاجي يكه اي مي خورد و به درون صحنه مي آيد و به جلو مي رود و از صحنه خارج مي شود تا حسين را بياورد )
مجروح: از شاهين به لانه، از شاهين به لانه،
( مجروح بي سيم را كنار گذاشته و زخم هاي خود را مداوا مي كند )
( حاجي و حسين وارد مي شوند )
مجروح: حسين حالت خوبه؟
حسين: خوب چه خوبي، مگر به شما نگفتم برگرديد، چرا باز آمديد. حاجي ميگه تو گفتي. آره، آره...
حاجي: بسه حسين، بس كن.
حسين: نه اين اشتباه بزرگي بود. اگر به موقع نرسيد عقب مي دوني چي مي شه. آره مي دونيد؟
مجروح: خوب...
حسين: خوب چي، اين بچه بازي ها چيست؟ شما بايد به چيزهاي بيشتري فكر كنيد. حالا نيز عجله كنيد. همين قدر كه وقت تلف كرده ايد زياد هم است. بيشتر از اين ديگر جايز نيست.
مجروح: آره من هم همينو گفتم. حاجي عجله كن، حسين و بردار و برگرديد تا مي تونيد. من اينجا مي مونم و اگر بتونم مدتي هم جلوي آنها را مي گيرم.
حاجي: نه حال كه با هم هستيم يا هر سه مي ريم يا هيچ كدام.
حسين: مگر عقلت را از دست دادي. تو چرا گوش به حرف اين مي دهي. تو بايد با او بروي و ديگر حرف نزن.
مجروح: نه من ديگه نمي آيم. شماها برويد.
حسين: تو كه با او نمي روي. من هم كه تكليفم مشخص است، پس حاجي تو برو.
حاجي: بدون شماها؟
حسين: آره بدون ما.
مجروح: حاجي قبل از رفتن منو ببر كنار اون سنگر
( حاجي مجروح را به كنار سنگر مي برد، )
( به طوري كه ديگر هيچ كس او را نمي بيند )
( حاجي به طرف حسين نزديك كي شود )
مجروح: يا فاطمه زهرا.
( حاجي بلافاصله به درون سنگر مي رود و)
( سپس بعد از مدتي با ناراحتي بر مي گردد )
حسين: چه شده، بگو چه شده، چه اتفاقي افتاده، عراقي ها آمده اند؟
( با ترس )
حاجي: تو برو، من با اونا – حاجي، حاجي...
حاجي: من اينجام، من هستم
( با ناراحتي )
حسين: هادي چه شده، چرا فرياد كشيد، هادي، جوابم رو بده، هادي...
حاجي: او صدايت را مي شنود ولي...
حسين: ولي چي؟ بگو چي شده. آيا عراقي ها ما رو محاصره كرده اند.
حاجي: او به آرزوي خودش رسيد.
حسين: يا حسين شهيد، ( مكث ) حاجي .وقت را تلف نكن. تو رو به روح هادي قسم مي دم، تا فرصت باقي است برگرد. برو.
حاجي: ديگر نمي خواهم نه بروم و نه بمانم. اگر مي خواهي بروم تو نيز بايد بيايي، وگرنه...
حسين: وگرنه چي؟ تو بايد بري. اگه اينجا بموني هزاران نفر ديگه شهيد مي شن. تو كه مي داني، اگر بخواهي مرا ب خودت ببري ديگر فرصتي باقي نمي ماند و تمام بچه ها قتل عام مي شوند. پس عجله كن، برو.
حاجي: نه بدون تو نمي روم.
حسين: رضا به جون مادرمون قسمت مي دم برو، تو كه اونو دوست داري، نه؟
حاجي: حسين...
حسين: رضا اين اولين باري هست كه به من مي گي حسين، تا حالا به من نگفتي حسين.
( حاجي حسين را در آغوش مي گيرد و خداحافظي مي كند )
( بعد از خروج حاجي نور خاموش مي شود و صداي عراقي ها بسيار بلند شنيده مي شود )
نویسنده : سیروس
اسم فرزند
سعيد: سلام كجا بودي دير اومدي؟
زهرا: سلام، داشتم كارها رو انجام مي دادم.
سعيد: چه كاري؟
زهرا: مي خواستم از استادهاي گير براي چند روز غيبتم اجازه بگيرم، تا دردسر پيش نياد.
سعيد: فكر خوبي كردي. من هم بايد همين كار رو انجام بدم.
زهرا: راستي براي او ناسم انتخاب كردي؟
سعيد: آره، هي چند تايي انتخاب كردم. شايد جالب باشه شايدم نه، تو چي؟
زهرا: من هم همينطور
سعيد: اول تو بگو.
زهرا: نه نمي خوام اول تو بگو.
سعيد: حق تقدم با خانم هاست.
زهرا: باشه من مي گم. مريم خوبه؟
سعيد: چي. نه. نه جالب نيست .
زهرا: چيه، از مريم متنفري؟ از اون خاطره ي بد داري؟
سعيد: نه كاري به اون ندارم. اون ديگه تموم شد. خوب. اسم بعدي چي بود.
زهرا: ببخشيد ناراحت شدي.
سعيد: نه مهم نيست. خوب اسم بعدي چي بود؟
زهرا: نه ديگه تو بگو.
سعيد: سامان.
زهرا: كجايي تو، سامان اسم پسره نه دختر.
سعيد: شوخي كردم. ولي زهره خوبه. زهرا و زهره به هم مي ياد نه؟
زهرا: زهره نه. از اين اسم بدم مي ياد. از اسم هاي عربي خوشم نمي ياد. اصلا صليقه نداري.
سعيد: من واسه تو گفتم. خوب نرگس خوبه.
زهرا: نه اسم دخترمون بايد به اسم پسرمون بياد. كامران و كيميا.
سعيد: كيميا نه. آدمُ ياد جادوگرا مي اندازه. كامران و كمند جالب تره.
زهرا: كمند منو ياد رستم مي اندازه. اين هم شد اسم.
سعيد: خو تو بگو.
زهرا: كبري.
سعيد: چي چي را
زهرا: كبري
كبري هم كه عربيِ... تو كه گفتي ...
زهرا: خوب بعضي ازاسمها هم قشنگه
سعيد: كبري قشنگه؟ صغري بهتر نبود؟ كبري و صغري و زهرا، اينا چيه ديگه. اه اه ...
زهرا: هي هي به اسم من توهين نكن
سعيد: راست مي گم ديگه. تازه تو هم بايد اسمتو عوض كني.
زهرا: من هرگز. اتفاقا اگر كسي بايد اسمشو عوض كنه اون تويي.
سعيد: بخندم يا گريه كنم. تو از خداتِ كه اسم تو هم سعيد باشه.
زهرا: چندش آوره. خيلي وقته مي خوام بگم اسمتو عوض كن.
سعيد: هرگز. فكر كردي چي...فكر كردي چه هستي يا كه هستي. دختر شاهزاده ي انگلستان؟
زهرا: بابام راست مي گفت، كه لياقت منو نداري.
سعيد: اره زبون بسته توي عمرش يه حرف راست زد. آخه تو رو چه به يه اصيل زاده.
زهرا: خفه شو، دهنتو جمع كن. ببين داري با كي صحبت مي كني، منم مي تونم...
سعيد: به كسي كه دركش از سطل زباله كمتره بهتر از اين هم نمي شه صحبت كرد.
زهرا: خوب ديگه چي، دهنت كه از حالا بازه
سعيد: همينه كه هست، مي خواي بخواه مي خواي نخواه.
زهرا: با اين حرفها كه مي زني شعورت واضح تر شد.
سعيد: تو هم با اين اسم ها و رفتارات بيشتر خودتو معلوم كردي
زهرا: همچين توفه اي ام نيستي. صد تا ازتو بهتر واسه ي من ريخته.
سعيد: آره، زباله شبها زياد تو خيابون ريخته.
زهرا: خفه شو
سعيد: خودت
زهرا: اصلاً ميدوني
سعيد: هر چي مي دونم به تو مربوط نمي شه، راحتت كنم، تمام عهدهاي من با تو اشتباه بود.
زهرا: آره از سرت زيادي ام. مي ترسم مريض بشي.
سعيد: مريض كه شدم. از وقتي با تو آشنا شدم رواني شدم.
زهرا: منم رواني شدم.
سعيد: نه تو رواني بودي.
زهرا: ساكت باش. داري سرم رو درد مي ياري.
سعيد: مي خواي ببرمت پيش دامپزشك؟
زهرا: بي شعور تو نياز به دامپزشك داري نه من.
سعيد: آره من بايد برم اگر بخوام با تو زندگي كنم.
زهرا: نياز به زندگي نيست، مي توني گورتو گم كني.
سعيد: نمي گفتي هم مي رفتم و همبستر يه روان پزشك مثل تو.
زهرا: خودت روان پريشي. برو نمي خوام قيافه ي نحس تو رو ببينم.
كارگردان: نه نه نه خودتونو حس كنيد خيلي ضعيف بود.
قوي تر باشيد. واقعي تر. دوباره از سر مي ريم.
باغبان: سلام نهالم. حالت خوب است؟ چرا ساكتي. مدتي را كه من نبودم سخت بود. ببخش. ديگر تكرار نمي شود. ديگر به جشن هاي اينچناني نمي روم. واي نمي داني چه شكوهي. آخر همه چيز بود. افرادي با كلاس من در ميان آنها هيچ بودم. همه تحصيل كرده ولي من بي خيال. راستي چرا ساكتي. حرفي بزن. خسته شدم از بس من گفتم. واي چه هوايي شد. بلاخره اولين پاييز تو نيز رسيد.
( نگاهي به نهال با دقت )
برگ هايت چرا اينگونه اند. چرا زرد شدي. تو مريض شدي. نه تو مي خواهي بگويي كه دوري از من تو را به اين روز انداخته، نه نه، تو از من ناراحت نمي شوي. مي دانم، ولي چرا اينگونه اي، زرد، خسته، آشفته، براي خاكهاي توست نه دوري از من. آره، خودم مي دونم الان چه كار كنم. خاك تو جوابگوي نيازت نيستند. تو به خاك تازه و كود حيواني نيازمندي.
( عوض كردن خاك )
نهالم لبخند بزن، درست مي شه. تو شاداب مي شوي مي دانم.
( خاموش شدن نور و پخش موزيك ملايم )
( باغان پشت به نهال نشسته و نور روشن و موزيك قطع مي شود )
باغبان: سلام نهالم، سلام كردم. جواب سلام واجبه. اگه جوابم رو ندي برمي گردم اونجا كه بودم. نهالم، مي رم ها، برم؟ نه نمي رم. اگه من برم كسي مثِ من پيدا نمي شه كه دوست تو باشه. ها خودت بگو. با خنده: خوب فهميدم، مي خواهي اول تو سلام كني، باشه. خوب تو شروع كن. منتظرم. چرا سلام نمي كني. نهال ] برگشتن و نگاه كردن به نهال [ نه تو كه هنوز...، زردتري، يا من تو را اينگونه مي بينم نه تو زردتر از قبل شدي.
با من حرف بزن. بگو چه شده. علت اين چيست؟ نكنه از من نگراني. آيا اينگونه است. اگر هست بگو. اگر هست بگو. به من بگو دليلش چيه. حرف بزن. بگو چرا ساكتي.
( دست زدن به خاك )
تشنه، تو تشنه اي آره. من چرا نفهميدم. صبر كن. برايت آب مي آورم.
( مي رود آب بياورد )
دهانت را باز كن تا برايت آب بياورم. نوش جان. بنوش گواراي وجودت.
( قطع نور و پخش موزيك )
( باغبان بالاي سر نهال ايستاده است و نگاه به آسمان مي كند )
باغبان: واي واي. نه باور نمي كنم. نه نه...
چرا زودتر نفهميدم سرماي پاييز تو را محسور كرده. اي لعنت به تو پاييز، نمي گذارم نهالم را بگيري. اين سرماي پاييز را نابود مي كنم. آره آره گرمت مي كنم. گرمتر از تابستان. گرما تو را بيدار مي كند.
( مشغول مي شود به هيزم جمع كردن و درست كردن آتش )
خواب؛ پاييز براي تو نيست. تو نهال هميشه سبز مني. نمي گذارم هيچ چيز تو را از من بگيرد. گرمشو. گرمتر. خوشحالي، منم خوشحالم.
كاش زودت فهميده بودم كه خواب پاييزي تو را در آغوش گرفته است.
حالا بسيار خوشحالم كه صدايت را مي شنوم. راستي تو اول سلام مي كني يا من. باشد تو گرم شو و من سلام مي كنم، ولي كاش خودت اين را به من مي گفتي ولي بي خيال همين كه تو قرار است دوباره شاداب شوي براي من همه چيز است.
( خاموش شدن نور و پخش موزيك )
( باغبان روي زمين خوابيده و نگاه به آسمان مي كند )
باغبان: خوب. سلام. جوابم رو بده. تو مي خواي سلام كني. خوب باشه تو بگو.
منتظرم. نهال. پس چرا سلام نمي كني. به به به چه چه، چرا؟ چرا هنوز خواب.
تو هر چيزي كه لازم داشتي من دادم. چرا هنوز خوابي. چرا بيدار نمي شي نهالم. چرا؟ چرا؟ چرا؟( گريه ). دليلش چيست؟ چرا خود چيزي نمي گويي. خوب بگو اگر مي داني. تو از من دلخوري، تو به خاطر اين كه تنها شدي ناراحتي؟ تنهايي، تنهايي. آره. براي تنهايي. تو مي ترسي دوباره تنها شوي. آره.
هميشه تو براي همين است كه زرد شده اي. تنهايي تو را آزار مي دهد. بلاخره هر كسي تو سن و سال تو همين حس رو داره.
اينكه يكي كنارش باشه، با اون حرف بزنه، راز دلشو به اون بگه، بلاخره تو هم دل داري آره.
خوب چرا خودت به من نگفتي. چرا منو آزار دادي.
البته از زرنگيته. تو مي خواستي سر و وضع مناسب تري داشته باشي.
(با خنده )
خوب بگو اون خوشبخت نهال كيست؟ آن كه تو پسند كرده اي؟
راستي تو چكونه مي تواني پسند كرده باشي در صورتي كه هميشه اينجا هستي، حتماً مي خواهي من برايت پيدا كنم. آره. خودت بگو. آره. جوابم رو بده. خجالت مي كشي باشه.
اصلا من خودم يكي را براي تو پيدا مي كنم. به نظر من اون بيد سر باغ آلبالو خوبه. راستي تو كه اون رو نديده اي؟
( فكر كردن )
و از آن مهمتر من كه آن را نمي توانم بيارم در كنار تو. پس بايد چيكار كرد.
يكي رو پيدا كنم كه كنار تو باشه و بمونه.
( فكر كردن )
راستي تو كه تنهايي منم تنهام. من در كنارت مي مانم و ديگر جاي نمي رم. اين خوبه؟
آره با نه. جواب تو چيست؟ گمان مي كني كه دوباره بروم. نه ديگه هيچ جايي نمي رم و اين را براي تو ثابت مي كنم.
( آوردن خاك توسط باغبان و كاشتن خويش در كنار نهال )
حالا خوب شد. ديگر از تو جدا نمي شوم. براي هميشه در كنارت باقي مي مانم. مثل يه راز.
( نو.ر خاموش مي شود. موزيك پخش مي شود )
( روشن شدن نور و قطع موزيك )
باغبان: بوي شكوفه هايت را مي شنوم مثل صدا، حتي واضح تر از آن حركت برگهايت را مي بينم. مي دانم به من نگاه مي كني. چرا شاخه هايت را به طرف من آوردي؟
تو چشماي خودت را ببند. من نيز مي بندم و سپس با هم باز مي كنيم. راستي قبل از آن كه چشمهايمان را باز كنيم اول تو بايد بگي من را به همسري قبول داري يا نه. ولي مي خوام ثبل از آن سلام هم كني. باشه. و بعد از سلام كردن بايد جواب بله اي به من بدهي. خوب از حالا شروع شد. من صدايي نمي شنوم. نهال،
( چشمانش را باز مي كند و نگاهي به نهال مي اندازد
و از خاك بيرون مي پرد )
واي نهال بي آزارم من باور نمي كنم. من باور نمي كنم. تو خوابي يا من. آري من خوابم. من كور شده ام و تو را نمي بينم. من خودم بوي شكوفه هايت را فهميدم. من نوازش برگهايت را حس مي كردم. حال كه من كور شده ام. فرزندم تو صدايم كن، صدايم كن تا براي من معلوم شود كه كور شده ام. صدايم كن. صدايم كن
( گريه )
( با صداي بلند ): اي درخت پير. تو بگو راه حلي براي من بده. بگو چاره ام چيست؟
جوابم را بده. اگر تو جوابم را ندهي تمام جنگل را به آتش مي كشم، نابود مي سازم.
باز مي پرسم اي درخت پير چاره ام چيست؟
درخت: خداوند
باغبان: آن چيست. كجاست. از كجا بايد تهيه كنم؟
درخت: او نه چيستي است و نه جاييست. و نه مي تواني تهيه اش كني. او آفريدگار مطلق است.
باغبان: آفريدگار. مطلق. خرافات مي گويي. او را من آفريده ام تو خدايي كه تو مي گويي.
درخت: اگر تو آفريده اي پس خود مداوا كن.
( بعد از مدتي ). باغبان: باشد باشد. او آفريد. حالا بگو چگونه او را پيدا كنم؟
درخت: او پيدا كردني نيست. او خواستني است. تو بايد او را بخواهي از عمق وجودت. اگر دلي پاك داشته باشي جواب تو را مي دهد. پس از او بخواه كه بازگرداند نهالت را و به شكرگذاري از او بپرداز كه او بزرگترين بزرگترين هاست. پس صدايش كن و به عبادت او برخيز.
باغبان: عبادت، عبادت خدايي كه تو مي گويي هرگز. او كه تو مي گويي و من مي دانم نيست عبادتي ندارد. ولي حال مي گويم به او كه نهالم را به من برگرداند و او بايد دهد اگر توانش را داشته باشد.
درخت: اينگونه كه تو اعتقاد بر او نداري پس اميدي نداشته باش.
باغبان: ساكت شو. ديگر حرف نزن. اي خداي درختان تو كه شنيده ام بزرگي. نهال مرا مداوا كن. در عوض من هر چه بخواهي به تو مي دهم و با تو شرط مي كنم ديگر هيچ چيز از تو نخواهم. پس بيدار كن اگر مي تواني.
( نور خاموش مي شود و موزيك نداريم )
( روشن شدن نور ) ( باغبان پشت به نهال روبه روي تماشاگران ايستاده )
باغبان: خواب است! نهال، آره اون خوابه. نهالم خواب است. اي دروغگوي پير. خداي تو نيز كاري نكرد.
درخت: اگر تو باور داشتي.
باغبان: خفه شو، ساكت باش. تمام حرفهاي تو اراجيف است. من خودم آن را بيدار مي كنم.
نوازش مي كنم تا بيدار شود.
( در حال نوازش، شكستن شاخه ي نهال )
باغبان: خشك، خشك. ببين او خشك است. او خشك شده.
نه من باور نمي كنم. او نه مرده. او زنده است و من مرده.
درخت: اگر باور داشتي او نيز زنده مي شد.
باغبان: ساكت باش اي درخت پير. حال كه او مرده است، پس تو هم بمير اي درخت پست.
( خاموش شدن نور و سپس صداي فرياد مرد نيز مي آيد )
تولد عیسی مسیح واغاز سال
۲۰۰۷
را بر تمام مسیحیان ایران وجهان
تبریک میگویم
امید
هر چه در متنهای قبلیم می گردم
امید را دیگر پیدا نمی کنم
انگار که امید جایش را خالی گذاشته
وبه آسمان سفر کرده
و من تنها میان تمام نظریات روانشناسی
از فروید تا اکنون دارم گیج می خورم
یکی می گوید چون تو
ممنوع جنسی بوده ایی او رفته است
یکی می گوید چون دین تو
دولتی بوده او جذب جامعه ای اینچنین شده است
یکی می گوید چون تفاوت تو
با او در حد یک نسل ده ساله بوده او رفته است
آن یکی می گوید سریالهای عشق و دین
رسانه ها او را از تو گرفته است
دیگری می گوید
چون تو روانی نظریات چگونه زیستنی است
او رفته است
یکی می گوید
چون دل برای عشقی دور
تاریخ مصرفی دارد او رفته است
و هزار و یک نظر دیگر
که به اندازه دو قرن وجود دارد
و این نظرات است که چون اره یی دارد
مغزم را تکه تکه می کند
بیچاره مغزم که باید تاوان دلم را پس دهد
امید چرا با رفتنت
سیمهای سه تار دلم را نیز با خود برده ایی
ومنرا منتظر فقط نوای سلام او گذاشته ایی
می دانید او درختی صنوبر بود
که من نمی دانم کدام افکار کرم مانندی
ریشه او را برای من کرم زده کرد
من ساده را بگو که در آغوش او
چون مادری هم سنگ مادرم می خوابیدم
وبرایش شعرهای عاشقانه تقویتی
سوغات می بردم
امید ای کاش با رفتن او تو
هم مرا ترک نمی کردی
وحداقل مرا در مقابل واقعیت تاب
ایستادن می دادی
به کجا سفر کردی امید
تو که تمام وجودم بودی
و برق نگاه من را
پر از آب خنک برای تشنگان می کردی
هوم ، حالا من تشنه رها شده ام
و بر چشمانم پرده ایی سیاه کشیده اند
وپشت پلکهایم نوشته اند
ورود ممنوع
اینجا چشمه اش خشکیده و متروک شده است
ای کاش خدا معجزه ایی کند
و من دوباره آب روانی همراه با امید
تا چشمان او روان گردم
فدای دیروزش
![]()
![]()
![]()
شنيدم باز سراغم رو گرفتي
چي شد باز ياد اين عاشق مي افتي
شنيدم گفتي كه دلتنگ مائي
همين روزا سراغ ما مي آيي
اگه دنبال عشقي ، عشقت اينجاست
هنوز كنجه دل ديوونه ي ماست
ميدونستم يه روزي بر مي گردي
زمونه كرد ، تو با ما بد نكردي
خودت نيستي ، خدات هست
نگات هست و صدات هست
به دل حال و هوات هست
به گوشم قصه هات هست
ميدونستم مي آيي ، دلم مي گفت تو راهي
نرفتي تو زيادم ، به هيچ كس دل ندادم
شنيدم باز دلت تنگه دل ماست
دلت بي تاب اين ديوونگي هاست
تو رفتي تا كه دنيا رو به گردي
چنين ديوونه اي پيدا نكردي
ميگن كه دل به دل راه داره
وگرنه كار دلها زاره
بيا اين در به روي عشق بازه
بيا با عطر و بوهاي تازه
كه اينقدر اين قمار عشق قشنگه
ندارم وحشتي گر دل ببازه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در کلبه تقدیر
اگر سال ها آتشی بود
تا ما خواستیم گرم شویم خاموش شد
در دالان عشق اگر وفایی بود
تا عاشق شدیم نابود شد
حال گویند آخرتی هست
می ترسیم وقتی مردیم
آن نیز کابوس شود
![]()
![]()
![]()
بی کس وتنها منم
یار این غم ها منم
در روزگار جوانی
پیر این دردها منم
![]()
![]()
![]()